X
تبلیغات
خاطرات چت

خاطرات چت

YW (you'r welcome)

وقتی بود نمی دیدم...

وقتی خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم نبود...

وقتی شنیدم نخواند...

                                   "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  89/02/09ساعت 14:29  توسط مهسا  | 

ای خدااااا...این add listهای من که همیشه ی خدا خاموشن...اصن معلوم نیست واسه چی idساختن...یک دانه دختر هزاره ای کنارم نشسته ماشالا دیگه صفحه مانیتورش جا نداره...یکی... دوتا... اواه...شیش تا....خدا بده شانس...داره به زبونای مختلف میچته...کل جهانو پوشش داده...بعد مای ایرانی تازه اگه درسمون خیلی خوب باشه می تونیم اون مکالمه ی کتاب زبان دوم راهنمائی بود رو که می گفت...

-Hello...

-How are you...

از حفظ بگیم...

تازه اینکه هیچی من به شخصه بخوانیم، بنویسیم، حرف بزنیم،درک کنیم فارسیمم خوب نیست...چند شب پیش دلم گرفته بود گفتم یه سری به حافظ بزنم،ببینید چی اومد...

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                                       حالتی رفت که محراب بفریاد آمد

از من اکنون طمع صبر ودل و هوش مدار                             کان تحمل که تو دیدی، همه بر باد آمد

باده  صافی شد و مرغان چمن سست شدند                     موسم عشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم                                 شادی اورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر ، از بخت شکایت منما                               حجله ی حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند                                       دلبرماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند                                         ای خوشا سرو که از بار غم آزار آمد

مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان  

  تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

باور کنید نیت من یه چیز دیگه بود...

 

+ نوشته شده در  88/12/12ساعت 18:18  توسط مهسا  | 

رحمه للعالمین

همین که پیغمبر وارد شد ابوبکر از جا برخاست تا اینکه جای خود را به رسول الله بدهد و او برای مردم صحبت کند. لیکن پیغمبر به ابوبکر گفت بنشیند و به صحبت خود ادامه بدهد و خود او با کمک من و برادرم نشست.من متوجه شدم که ابوبکر به احترام پیغمبر صحبت خود را کوتاه کرد تا اینکه رسول الله صحبت کند و پیغمبر بی انکه جای خود را تغییر دهد چنین گفت:خداوند به یکی از بندگان خود اجازه داده است که بین این دنیا و قرب جوار او یکی را انتخاب نماید و ان بنده قرب جوار او را انتخاب کرده است.

بعد از این سخن در حالیکه همه گریه می کردند پیغمبر با کمک من و برادرم از مسجد خارج شد و به منزل مراجعت نمود.

هنگام عصر و نزدیک ساعت پنج بعد از ظهر رسول الله چشم گشود و گفت:افتاب پائین می رود و روشنائی کم می شود و تاریکی نزدیک می گردد.انگاه چشم ها را بست و ما تصور کردیم که به خواب رفته است.بعد از چند دقیقه چشم ها را گشود و چنین گفت:هر چه خداوند گفت به انجام رسانیدم و رنجی که در راه اجرای اوامر خداوند تحمل می نمودم بر من گوارا بود.

مرتبه ی دیگر پیغمبر چشم ها را بست و به سخن در امد و گفت:لبیک...لبیک...اینک به سوی تو خواهم امد.انگاه همه مشاهده کردند که پیغمبر بدون اینکه چشم ها را بگشاید تبسم می کند.تبسم پیغمبر طوری محسوس می شد که معلوم بود یک واقعه ی خوش را به یاد اورده یا اینکه یک منظره ی زیبا را مشاهده می نماید که ان طور مسرور گردیده است.

پیغمبر تبسم کنان بدون اینکه چشم بگشاید گفت:دوست من،یا جبرئیل، اینک با تو به راه می افتم...

                                                                                                       عایشه بعد از پیغمبر

                                                                                                       کورت فریشلر

+ نوشته شده در  88/12/11ساعت 16:31  توسط مهسا 

سر کار گذاشتن از نوع حاج آقاش!!!

یه ماجرایی رو میخوام براتون تعریف کنم که اونقدر طولانیه که نمیدونم از کجا شروع کنم ولی بذارید از آخرش بگم:

با یه حاج آقایی چند مدت بود که چت میکردم (کاشکی توی موضوع هامون چت با حاج آقا هم میذاشتیم!) که به دلایل کاری قصد سفر به قم را پیدا کردند!!!! از ایشون اصرار که بیا یه بار ببینمت از ما انکار.تا اینکه اومد قم! (تو پرانتز بگم که شماره همو داشتیم البته اونم واس خودش ماجرا داره ها) من بهش گفته بودم هروقت کارم داشتی بهم زنگ بزن نه هر روز هر روز!

خلاصه؛ ایشون به قم که رسیدن زنگ زدن که رسیدم و منم خیلی خشک و خشن گفتم به سلامتی! تا اینکه می خواست دوباره اصرارات خود را شروع کنه.

عصر همون روز منم نامردی نکردم و بهش گفتم الان تو همایش فلان ام اگه میخواهید بیاید. که نتونست بیاد و من گفتم اشکال نداره بعد همایش میرم نمایشگاه کتاب خیابون...

توی نمایشگاه بودم که زنگ زدن که ساعت کاری اونجا تا کی هست؟ از یکی از مسئولین غرفه ها پرسیدم و ایشون گفتن : إ ! هنوز اونجایی؟ من دارم میام.و خدافظی کرد.

از نمایشگاه اومدم بیرون و ۵۰۰ قدمی دور شده بودم که زنگ زد و گفت کجایید؟

گفتم : بیرون نمایشگاه رو به روی...

گفت : وایسا اومدم!

گفتم : اگه ماشین گیرم بیاد میرم

از حق نگذریم ماشین گیرم میومد اما خواستم دیگه اذیت و به حد اعلاش برسونم.آخه نباید اینو می خواست.هزار بار گفته بودم پاتو از گلیمت دراز تر نکن، همینکه شمارمو داشت باعث عذاب وجدانم شده بود.

تا اینکه رسید.منم که قیافشو دیده بودم تا دیدم پیداش شد جلوی پاش سوار تاکسی شدم و همون موقع زنگ زد و پرسید : کجایی؟

منم گفتم : همین الان جلوی پات ماشین سوار شدم و رفتم


یه قضیه بامزه دیگم ازش براتون بگم و برم :

یه بار دراومد گفت من از احمدی نژاد قشنگ ترم!!!!

وقتی عکسشو دیدم فقط تا یه ساعت داشتم میخندیدم

حیف که گفته عکسشو نذارم و منم به حق الناس خیلی مقیدم و الا میذاشتم تا شماهام کلی شاد بشید!

پرتقالی باشید!

+ نوشته شده در  88/12/06ساعت 17:2  توسط ریحانه  | 

استاده کله پوکه عقده اِِِِِِِی

نمی دونم از کجا شروع کنم خیلی خستم فک می کنم از ساعت ۸ شنبه تا الان که ۲ و ربع پنج شنبه اس همه کلاسای تشکیل شده ی گروه ریاضی و رفتم. اخه uniی ما انتخاب واحدش یه برنامه ی تاپی داره...می دونید چه جوریه؟!مثلا ما تو اذر برای ترم بهمن انتخاب واحد می کنیم بعدش ،بعد از امتحاناو اومدن نتیجه ها حذف و اضافه می کنیم حالا این که هیچی من و مینا که الان دانشجوی ترم چهاریم برا اولین باره که خیلــــــــــــــــی احتیاج به حذف و اضافه نداشتیم ولی این برنامه یه خوبی هم داره،اونم این که می ریم سر کلاس ببینیم استادش از اون بچه پر رو هاس حذفش میکنیم حالا اینجا رو گوش بدید ۲باره ترم شروع نشده یه استاده با ما کل انداخت،رفتیم سر کلاسه یارو ،منو سمیرا بودیم،خیر سرش اسمش مهرداد بود،ولی به تیپ و قیافش می خورد از سر جالیز خیار پاشوده اومده، درس گسسته و همه بچه ها ترم بالائــــــــی...استاد داش درس می داد رسید به قضیه ی "شمول-طرد" بعد پرسید فک میکنید چرا اسمش اینه؟! تو کلاس هم همه شد منم که کناره سمیرا نشسته بودم نه خیلی بلند بش گفتم لابد اسم یه کاشفش شمول بوده اون یکیشم طرد...تازه پیش خودم کلی فک کرده بودم و کلی از تجربیاتم استفاده کرده بودم یه هو استاد گفت ساکت...چی...چی...چی گفتی...همه ساکت شدن گفت توئی که ته کلاس نشستـــــــــــــی چی گفتی؟! منو بگی...گفتم هیچی... گفت گفتم چی گفتی...منم عین جملمو تکرار کردم.یهو صندلیشو کشید عقب داد زد ،فارسی عمومی گذروندی؟!(این شکلی هم شده بود )گفتم بله،حالا ترسیدم بگم ۲۰ هم شدم گفت شمول یعنی چی؟!گفتم ش..ش..شامل شدن... گفت طرد یعنی چـــــــــــــی؟!گفتم د..د..دور کردن ،داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد می زداااااا،گفت اسمت چیه؟!گفتم بیــــــب ،گفت چی...خلاصه رفت سر درس دادنو منم همش اینجوری بودم حالا اقا هر مسئله ای میگفت از اون مسئله ها بیـــــــبی همش میگفت خانم فلانی حل کردی؟! منم با صدائی از ته چاه میگفتم نه استاد تا اخره کلاسم ول کن نبود،فک کنم تا کلاس تموم شه یه ۳،۴ کیلوئی لاغر شدم چون الان احساس میکنم کفشم داره لق میزنه... حالا استاده فک کرده بود چــــــــــــــی؟!من میشینم سر کلاسش؟!منم از کلاس اومدم بیرون و "حـــــــــــــــــذف"  انقد از این استادای عقده ایه بیبـــــــــیه بیبی بدم میاد...می خوان چیه و ثابت کنن؟! عوضش الان با یه استاده جیگر کامپیوتر برداشتــــــــم هم خیلی با سواته هم خیلی اقا ،کلی هم امروز چیز بهمون یاد داد،ولی دیگه انگشتم داره کنده میشه،فک کنم سلاطون انگشت بگیرم برم یه خرده چت کنم از یه استادمون  کلی  می خوام واستون بحرفم.  

 

+ نوشته شده در  88/12/06ساعت 15:35  توسط مهسا  | 

کنکور چتی!

سلام

بذارید این بار یه سوال و مطرح کنم.تا حالا شده بخواهید با یکی چت کنید و نتونید؟ بهتر بگم، آرزوی چت با کی و دارید؟ من حداقل توی این یه سال اخیر علی الخصوص چند ماه اخیر خیلی چت کردم با همه نوعیشم بودم اما همیشه دوس داشتم با یه نفر خاص بچتم اما نشده.نمیدونم چرا؟ چند باریم بهش درخواست دادم اما تایید نکرده! وای نمیدونید (شایدم بدونید) که چقدر سخته که همش پشت یه قالب بخوای با آدما حرف بزنی با اسم ریحانه با مشخصاتِ ...

امیدوارم که یه روزی بدون نقاب با یکی حرف بزنم.آخه آدما اینقدر فلان شدن که نشه صاف باشون حرفید...

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی­کند چه کسی عاشقت شده است....

توضیح : این شعر برای همون کسیه که دلم میخواد با اون بچتم، با خیلی ها میچته اما با من...

 مث اینکه این پُست خیلی غم انگیز شد، ببخشید! قول میدم توی پُست بعدی ماجرای سرِکار گذاشتن یه آدم و براتون بتعریفم...

فعلا ...

پرتقالی باشید!

 

+ نوشته شده در  88/12/01ساعت 15:33  توسط ریحانه  | 

فک کرده گوش دراز گیر اورده!!!

اهه...اهه...به به احوال شما؟!می دونید چیه؟! من تا حالا هیچ مطلبی تو هیچ وبلاگی ننوشتم...واسه اینه یخده استرس دارماصلا تقصیره مینا و ریحانه ست وگرنه من مال اهل این حرفا نیستمهی میگن برو یه مطلب تو اون ... بنویسمنم حالم بی ریخــــــــــــت...نیس نمرههام اومدهالبته به عرضتون برسونم همه رو پاسمـــــــــــــــــــاولی توی مکان بی ص...بیــــــــب...به اسم دانشگاه یه وضیت تحصیلی هست بهش میگن مشروط!!!و من سایه ی اون دیو بزرگ رو احساس میکنم و از هرکی که مطلب این حقیرو میخونه التماس دعا دارم

حالا میگم بهتره یکی از خاطرات چتمو واستون بتعریفم تا هم فضا عوض شه هم یه مناسبتی با این وبلاگ داشته باشه...صب کنید...اهان...این خوبه...هم کمه هم اسنادش موجوده،حالا گوش کنید...

 

یه بار رفتم یعنی اومدم سایت دیدم خبری نیست،گفتم یه سر برم چت(البته اون موقها chatkonفیلتر نبود)بعد یکی اومد فک کنم اسمش رضا بود بعد از سلام و اینا بقیه رو گوش کنید...

من:از کجائی؟!

اون: قم

من:قــــــــــــــــــــــــــم؟!

اون:اره،تا حالا نشنیدی؟!

من:نشنیــــــــدم؟منم قمم!!!

اون:نه،سرکارم گذاشتی؟

خلاصه،بعد تصمیم گرفتیم بریم Yahooو...

اون:چی میخونی؟!کجا میخونی؟!

من:فلان چیز،فلان جا...

اون:میای همدیگرو ببینیم؟!

من:نه

اون:تو رو خدا...فلکه میثم...

من:چرا اونجا؟!

اون:میخام تو راحت باشی،اذیت نشی...

من:نمیخام...

اون:میخای عکسمو ببینی؟!

من:حالا که اصرار داری باشه...

اون:صبر اله...میلش کردم،برو ببین...

من:باشه....

حالا اینجا رو ببینید....

1

من:برو بابا...

اون:چراااااااااااا؟

من:برو عمتو سرکار بذار

اون:چرا،بابا خودمم باورت نمیشه؟!

من:پس یه عکسه دیگه هم بده...

اون:راستش بقیه پاک شدن...

من:ببین اگه پسر به این خوش قیافه ای قم زندگی میکرد...

اون:چــــــــــــی؟!

من:هیچی...دوس ندارم بات بچتم....بای...

اون:پس چرا وقتمو تلف کردی؟!

من:ـــــــــــــــــــــــ

اون:الو....الو....

اون:بیــــــــــب...بیــــــــــــــــــــــب...بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب...

 

انقد بدم میاد از اونائی که....هیچی....

وبلاگ نویسی هم کار سختیه ه،خسته شدما

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 15:46  توسط مهسا  | 

شما؟؟؟؟؟

امروز بار سومی هست که با یه پسر خیلی خیلی مثبت چت میکنم.

پسر : سلام

من : سلام

پسر :خوبی؟

من : ممنون

من : شما؟

پسر :یعنی منو نمیشناسی؟

من : میگم شما چطوری؟؟؟

****

ماجراهای این آقا پسرو مهسا میگه براتون.البته اگه تنبلی و کنار بذاره و بیاد پست بذاره

پرتقالی باشید!

+ نوشته شده در  88/11/17ساعت 14:46  توسط ریحانه  | 

سرکار گذاشتن مهسا!!!!

سلام!

یه بار که توی این سایتهای ارایه دهنده خدمات چت داشتم چت میکردم. من و مهسا اونجا عضو بودیم اما اون آی دی منو نداشت. بهش سلام کردم و اونم جواب داد. پرسید از کجایی منم گفتم قم.

گفتم خونتون کجاس؟ جواب داد

گفتم منم الان همون طرفام

گفت کجایی ؟

گفتم نزدیک تو! بیام خونتون؟

جواب نداد

گفتم جواب بده

گفت شوخی نکن!

گفتم شوخی کجا بود؟ من نزدیکتم

گفت بگو کجا؟

گفتم: خیابون غدیر

دانشگاه ...

طبقه ۲

سایت ۲

سیستم ۱۷

جیغ مهسا که پشت سیستم ۱۲ بود، بلند شد!!!

پرتقالی باشید!

 

+ نوشته شده در  88/11/08ساعت 11:24  توسط ریحانه  | 

زجر هایی که باید بکشیم!!!

سلام .

اولین پستمو می خوام درباره ی نحوه چت کردنمون تو دانشگاهمون بگم .

ما تو دانشگاه سه تا سایت  داریم که : سایت 1 و3مخصوص کلا سای کامپیوتر است . سایت 2 مال همست  و همه هم می دونن که از سایت دو فقط و فقط واسه کارای تحقیقی و دیدن نمره هات باید استفاده کنی! که البته به جز سورانی و الله بداشتی ( بچه خر خونای کلاس ) این کارو نمی کنه . ولی ما ( یعنی من و ریحانه و مهسا ) جدیداً به جز کارای معمولی از سیستما یه جوراستفاده ی دیگه هم می کنیم و اون چیزی نیس جز همین چت کردنمون !!

اول از همه بگم که این جا یاهومسنجر نصب نیس. هیچ برنامه ای رو هم نمی شه روش نصب کرد. مسنجر یاهوو هم به فلش نیاز داره که اونم نصب نمی شه !!! پس باید بگردیم دنبال سایتایی که ازشون می تونی از یاهو آن شی  ( وا مصیبتااا!)

واسه دو دقیقه چت کرن باید اول یه نفرو جوری تنظیم کنی که خانم های مسوول سایت هیچ دیدی نسبت به شما نداشته باشن، بعد جیک ثانیه باید آی دی و پسوورو بدی صفحه رو به اندازه ی پنجره ی چتت کوچیک کنی، بعد، ازاون یه نفر تشکر کنی و بگی ممنون کارت حرف نداشت! می تونی بری . ( البته بگم باید سیستم 13 رو واسه این کار انتخاب کنی چون دور ترین نقطه به خانم های مسووله)

طرفو که ردش کردی رفت یواش یواش مانیتو رو می چرخونی ، طوری که دید خانم شمس( همون مسوولمون) کور شه!! وقتیم یکی آن شد مثه جن زده ها داد و هوار راه نمی ندازی. خیلی ریلکس تایپ می کنی : سلام عزیزم!

تایپ کردنم باید بی صدا باشه . یه زیر چشمی خانم شمس و نگاه می کنیو می بینی حواسش نیس شروع می کنی به چتیدن .

حالا ببینید ما با چه بد بختی ای چت می کنیم !!!

+ نوشته شده در  88/11/07ساعت 15:45  توسط مینا  |